دوستت دارم ...
پنجشنبه دوم مهر 1388از او پرسیدند:کجا می روی؟
گفت: می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهری دیگر زندگی می کند ببرم.
گفتند:واقعا که مسخره ای!تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمی توانی این همه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستانها بگذری تا به او برسی.
مورچه گفت:مهم نیست . همین که من در این مسیر باشم ، او خودش می فهمد که دوستش دارم.
مهربانی را اگر قسمت کنیم
من یقین دارم به ما هم میرسدآدمی گر ایستد بر بام عشق
دستهایش تا خدا هم میرسد
من نه عاشق هستم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم هستم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد
من خودم هستم و یک دنیا ذکر
که درونم لبریز
شده از شعر حقیقت جویی
*
من خودم هستم و هم زیبایم
من خودم هستم و پا برجایم
*
من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم
عاری از عاطفه ها
تهی از موج سراب
دورتر از رفقا
خالی از هرچه فراق
من نه عاشق هستم
نه حزینِ غمِ تنهایی ها
من نه عاشق هستم
و نه محتاج نوازش یا مهر
*
من دلم تنگ خودم گشته و بس
منشینید کنارم
پی دلجویی و خوش گفتاری
که دلم از سخنان غم و شادی پر شد
*
من نه عاشق هستم
و نه محتاجِ نگاهی
من خودم هستم و مِی
با دلم هستم و هم سازی نِی
مستی ام را نپرانید به یک جمله ی...........«هِی»
بعدالتحریر:حقیقت ،آینه ای بود که از دستان خداوند به زمین افتاد و شکست .پس هر کس تکه ای برداشت و خودش را در آن دید و پنداشت حقیقت در دست اوست . حقیقت اما در میان مردمان پخش بود
و من منتظر یک پاسخم .....
همین که دوستت دارم کافی نیست ؟؟؟؟

